|
تنهاتر از آنم که به تنهایی فکر کنم ! |
|
|
گفت: حتماْ می آیم …منتظر باش… منتظر پای دیوار… جیب هایم پر از آه و ای کاش …باز هم بی خداحافظی رفت… مثل هر بار ... کوچه و خلوت و باد… کاسه اشکم از دستم افتاد…یک دل پر…زیر باران شرشر… یکنفر رد شد و گفت: بادها بی خداحافظی می روند…
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:12 توسط شمیلا |
با صدای زنگ اس ام اس از خواب بیدار می شم
از زیر بالشتم درش می یارمو نگاش می کنم
نوشته : من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست!
شاید این اس ام اسو 3 سال پیش دیده بودم کلی ذوق می کردم ولی حالا نه ... اوضاع خیلی فرق کرده
حوصله ندارم جواب بدم دوباره میزارمش سر جاش
نمی دونم چی بگم بهش روم نمیشه آخه یه زمانی ما با هم تریپ لاو داشتیم اونم شدید
ولی من یه باره جاا زدم یعنی مشکل داشتم
اونم زیاد خودشو اذیت نکردو سریع زن گرفت از این بابت خوشحال بودم ولی دوباره برگشته سراغم ! می گه تنهاست ! من کی باشم که بخوام تنهایی تورو پر کنم چیکار کنم نمی تونم بهت چیزی بگم از یه طرفم عذاب وجدان دارم! از یه طرفم درگیر مکافات خودمم!
ذهنم خستس........
بازم می رم تو فکر
به این فکر می کنم که ...
چقدر روز و ماهاا زود می گذره اون وقت من به خودم نگاه می کنم و می بینم جز غم هیچی ندارم
ظاهرو باطنم خیلی با هم فرق کرده! دیگه با هم نمی خونه! دیگه تلاش نمی کنم!
طوری شدم که دیگه خیلیی چیزا برام بی اهمییته حتی زندگیم !
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:38 توسط شمیلا |
مرا بشناس همدرد تو هستم من از پیمانه عشق تو هستم تو از زنگی من از رومم ولی چون تو اسیر و برده این قسمت شومم مرا بشناس ما دردی مشترک داریم من و تو هر دو از بازی این تقدیر می نالیم تو می نالی که تقدیرت چرا مانند یک گل نیست ؟ چرا مردم تو را چون خار پندارند همیشه از برت دورند ومن نالان چرا بختم بسان فصل پاییز ست دمی ابری ست دمی خورشید می تابد گهی دنیا به چشمم تیره و تار ست مرا بشناس بیا سنگ صبورم باش امیدم باش تو از غم ضربتی خوردی ومن از دست او سیلی بیا با من......
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:26 توسط شمیلا |
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد... این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد... چون عموماعادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد... مردم طبق عقاید خودشان سعی می کنند آن را با با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند . زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بوسیله ی شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدر است... ولی افسوس که تاثیر این دارو ها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید....... میان چهار دیواری که اطاق مرا تشکیل می دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده... زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می شود... نه... مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه ی دیگدان افتاده و با آتش هیزم های دیگر برشته و زغال شده... نه.... سوخته.... یا نه... تازه مانده ولی از دود و دم دیگران خفه شده................. "صادق هدایت"
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:49 توسط شمیلا |
مرا درديست اندر دل كه گر گويم زبان سوزد
وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:20 توسط شمیلا |
زندگی ... گاهی گریست، گاهی خنده ، گاهی بازنده یی و گاهی برنده ... زندگی ... گاهی عشقو ، گاهی نفرت ، گاهی امید، گاهی حسرت ،گاهی افتادن و موندن و بریدن ، گاهی وقتا پر گشودن و پریدن ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:0 توسط شمیلا |
سلامم چو بوی خوش آشنایی![]()
آخی ی ی ی ی ی حالا می تونم یه نفس راحتتتتت بکشم آخه امتحانام تموم شد
اینقدر خوبه وقتی می خوای بخوابی دلت تو فکر هیچی نباشه و زود خوابت ببره و.... نخوای ساعت معینی از خواب بیدار شی....
مامانم می گه چقدر می خوابی یه روز می شه که بخوابی و هیچ وقت بلند نشی
![]()
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:58 توسط شمیلا |
امشب بدترین شوک بهم وارد شد
کاش هیچوقت نبینمش
اگه ببینمش اونوقته که از خدا مرگمو می خوام
می خوام که دیگه نباشم
من با احساساتش بازی کردم
من پستم
خدایا منو ببخش
دوسش داشتم ولی نمی تونستم ادامه بدم...
خدایا خودت شاهدی
پس آرومش کن!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:31 توسط شمیلا |
تولد
تولد تولدم مبارک 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:16 توسط شمیلا |
دیشب طرفای ساعت ۸ بود که به قصد خرید با دختر دایی کوچیکم رفتم بیرون... جالب اینجاست اون چیزیو که می خواستم نخریدم! داشتیم از کنار طلا فروشی یکی از اقوام رد می شدیم که چشمم به یه انگشتر افتاد و خریدمش شبش با داداش گرامی رفتم بیرون وای ی ی خدا طرفای ساعت ۱۱ بود که خوردیم به یه کاروان عروسی ساعت ۱ که اومدم خونه تازه یادم اومد که بد نیست برم لباسامو بشورم ....! همه رو که آویزوون کردم داداشم اومده می گه تو دیگه لباسم داشتی بپوشی من تصمیم داشتم اینجا رو روزانه نویسی کنم ولی در حال حاضر امتحانام شروع شده فقط ۲ تاشو دادم فردا هم یکی دیگه دارم.... تا ۱ خرداد راحت می شم راستی
و کلی اونجا خالی شدم و یه راست اومدم خونه
از بس بوق می زدن و شلوغ می کردن و بد رانندگی می کردن
..... منم هی ی ی ی حرص می خوردم که الان می خورن به مااااا کل شقیقه هام درد گرفته بود ... اصلا فکر بقیه نیستن!
من:
آره ه ه ه ه هنوزم هست می خوای ببینی
داداش:نه![]()
ایشالله که همه رو خوووووووووب تموم کنم![]()
۲۴ اردیبهشت هم تفلدمه
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:52 توسط شمیلا |
| ||||||